تبليغاتX
دختر ایران زمین

 اتاق خالیست
و سرد
مثل یخچالی که بو گرفته
و من , پشت لختم را لمانده ام به دیوار
دیوار هم لمیده به من
 پشت به پشت
سرد سرد
 آدم که تنها باشد , غصه ها مثل مورچه از سر و تنش بالا می روند
 هی گاز می گیرند
مورچه های زرد تیره با کله های بزرگ
 پشتم را می سابم به دیوار
 پشتم می خارد
...
 چیزی نمی خواستم از تمام دنیا
 دنیای به این بزرگی
 دنیای قد تمام قبرستان ها و زایشگاه ها
 و چیزهایی که بینشان است
 می خواستم کمی قدم بزنم با او
 با اوکه مهربان بود و لبخند , روی لبانش چسبیده بود و حتی
 با بوسه های محکم هم از لبانش جدا نمی شد
گرچه من هیچوقت نشد لبانش را محکم ببوسم
 بوسه های من مثل سایش نسیم بود بر گلبرگ گل سرخ
 ترس دائمی من از آسیب به ظرافت هایش
 جسارتم را سر به زیر کرده بود
 ....
او , کسی نبود که بتوانم نخواهمش
 او , عصاره خواسته های من بود
 دست هایش مثل دستان دخترکی بود که نمی خواست هیچگاه گم شود
و من خوب بلد بودم , چگونه دست هایش را بفشارم که تنش را لذتی گرم و سرشار فرا گیرد
 نه زیاد , نه کم
سرش با آن گیسوان مواج و نرم , که بوی بید مشک کنار رودخانه ها را میداد , امانتی بود روی شانه ام
که سنگین که نبود هیچ , مرا هم سبک می کرد
 صورتم لابه لای گیسوانش که گم میشد
 گم میشدم
 نیست می شدم درتمام هستی ام
 و او , آرام واژه هایی را زمزمه می کرد
 شبیه لالایی
 شبیه ترانه هایی که کودکان وقت بازی می خوانند
 و من دلم می خواست
 بخوابم
 از آن خواب های طلایی
از آن خواب های خوش
...
 نجواهایمان ساده نبود
ساکت بود
ساکت بودنمان تهی نبود
سرشار بود
 نگاهمان پل بود
و حرف هایمان اشاره
سرانگشتان او همیشه خوب رگ خواب مرا می جست
 و من , در گرماگرم بازوانش ,
 قهرمان تمام داستان هایی بودم
که کتابهایش را خوانده بود
 و می دانستم
می پرستدم
نه آنگونه که خدا را
 آنگونه که مرا , و فقط مرا و من اورا
....
دوست داشت کشیده شود
در آغوشم
 مثل نقش رنگین کمان
 در دل آسمان,
 وسیع بودم
 تنها برای او
و اندازه بود
 تنها برای من ,
 عشقبازیمان
مثل سایش آب رودخانه بود
 بر سنگ
 او بر من
 و من بر او
 و هر دو چشممان به سوی بی انتهایی دریایی ناتمام
 از عشقی آکنده
آبی و گرم
 سرشار از ماهی های کوچک قرمز
 سرشار از بوسه های مواج
...
 زیبایی
وصف ناشدنیست
 و او
 وصف ناشدنی بود
نه مثل زیبایی
 که فراتر از آن
 چیزی شبیه هیچ
هیچی شبیه تمام
 تمامی که ناتمامش نبود برای من
 ...
 خدا نکند عادت کنم به گفتن
 بود , رفت , حیف
نمی دانم معنایشان را
 گنگ است
گنگ است و آزارم میدهد
 یک استکان چای ریخته ام برایش
که بیاید
 و دستهایم
که ته مایه حرارت وجودم را دمیده ام در آن
 بر گرد استکان چای
 که مبادا
 چای سرد شود
آخر او , چای سرد دوست نداشت
 ومن , دانه دانه حبه های قند را
تعارفش می کردم و او
 بچه گانه و سبک , می خندید
 می آید مگر نه ؟
 راه را خوب بلد است
و چای هم که داغ است
 تا وقتی که من زنده باشم واو
 چای داغ دوست داشته باشد
و مرا
 ...
 مورچه ها همه اتاق را پر کرده اند
 پلک هایم سنگین است
می ترسم از خواب
می ترسم از کابوس مردن لابه لای مورچه ها
 می ترسم از اینکه چای سرد شود
و تنم
 و او .. هنوز نیامده باشد
عاد ت نمی کنم به واژه های تلخ
تا او هست
 شیرینم
 او هست
 و من , سرشارم از حبه های قند
از دور دست ها صدای خنده اش را می شنوم
و زمزمه اش را
 شاید
 برای گوشی دیگر
 که نزدیک لبهای سرخش
به کمین شکار واژه هایش ایستاده
 و او , مثل آنوقت ها
ترانه می خواند
 و لابه لای ترانه هایش
 ریز
می خندد
...
 رنگ پوستم پریده
مثل تمام خواب خوشم
 مثل گنجشکی که همیشه روبروی پنجره اتاقم با جفتش قرار می گذاشت
 چیزهای خوب زود می پرد
و وقتی هم پرید
اوج می گیرد تا آن دور ها , دور تر از انتهای کوچه
دور تر از انتهای آسمان
از استکان چای , بخار بلند می شود
 و من
 اوج می گیرم به سقف اتاق
به جایی که ترک های نمناک دارد
و سوراخ هایی ریز برای عبور
 اولین باریست که پرواز را نمی خواهم
 کاش می شد قدم بزنم
با او
 و هر دو
و شاید او بر شانه هایم
 پرواز کنیم
اما
دیگر انگار
 چای
 سرد شده است
افسوس
می دانم او
 چای سرد
 دوست ندارد
و
مرا
 نیز ....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:50  توسط مهدیه  | 

 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی    هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم     اگه تموم قصه مو هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی     روزا به فکر دیدنم شبا پراز خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگی هات غروب که میشه یاد من می افتی

توویی که قصه طلوع عشق و گفتی و دوست دارم و نگفتی

بذار خیال کنم منم اونکه دلت تنگه براش

اوونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اونکه هم نفسه

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی ... بذار خیال کنم بذار...

اگرچه بی خیالمی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:34  توسط مهدیه  | 

 

(  با دقت خوانده شود !!!!!)

اینجا که می ایستم از همه کوچکتر هستم

از بابا از ساختمان ها از فیل از زرافه  از تو ...

یک تجربه

اینجا که می ایستم از همه بزرگتر هستم

حالا  می فهمم : پایین که هستم همه از من بزرگترند ولی بالا که هستم همه از من کوچکترند .

یک تجربه

این بار بالا نرفتم . از درخت ها و ساختمان ها دور شدم ...

حالا آنها خیلی کوچک هستند

حالا می فهمم: لازم نیست بالا باشم تا تو را کوچک ببینم - بالا که هستم چون از من دور هستی ریز میبینمت!

یک تجربه

چشمهایم را بستم اینجا که بودم - بالا که رفتم - دور که شدم همه یک اندازه بودند

حالا می فهمم: این چشمهای من هستند که همه چیز را بزرگ و کوچک می کنند .با چشمهای بسته همه یک اندازه هستند.

(تجربیات بسیار مهمی داشتم و چیزهای زیادی یاد گرفتم )

تجربه آخر

وقتی که گفتی دوستم را می آورم تا حالت را بگیرم

از دور که شما هارو دیدم به خودم گفتم :

ریز می بینمتون!منتظر شدم تا بیایید و حساب هردویتان را برسم

وقتی که نزدیک شدید دوستت عجب غولی بود !!!

حسابی جا خوردم - یک لحظه چشمهایم را بستم - حالا همه یک اندازه بودند

احساس آرامش کردم ( احساس قدرت و اعتماد به نفس )

می خواستم چشمهایم را باز کنم ... هر کاری کردم نتونستم داغ شده بود

خیلی درد گرفته بود                           حالا می فهمم.


هنوز هم یکی داری !!!

مرد ثروتمندی که مال فراوانی داشت همراه خدمتکاران و زنان خود از مقابل مدرسه شیوانا عبور می کرد او را دید که روی تخته سنگی نشسته و با شاگردانش صحبت می کند . یکی از شاگردان اشاره به مرد ثروتمند کرد و از شیوانا پرسید : استاد!

می بینید این مرد دو تا همسر دارد و به این کار افتخار می کند !

شیوانا لبخندی زد و گفت :او یک همسر بیشتر ندارد!

مرد ثروتمند که صدای شیوانا را شنیده بود ایستاد و با فریاد گفت: نخیر! این دو نفر همسران من هستند اولین همسرم ای خانم زرد پوش بود که با عشق با او ازدواج کردم -

و دومی این بانوی سفید پوش است که او هم با محبت فراوان همسر من شد .

هر دوی آنها مرا تا اعماغ وجودشان دوست دارند!؟

شیوانا دوباره تبسم کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:قبول ندارم .

تو وقتی به سراغ همسر دوم رفتی از دل همسر اول بیرون افتادی .

با فرض اینکه همسر دوم تورا بلهوس و عیاش نداند و واقعا به خودت دل بسته باشد - پس نهایتا تو همین دومی را داری. اولی از سر ناچاریست که همراهی ات می کند !

می گویی نه ؟! این را می توانی از هر زنی از جمله زن دومت نبز بپرسی !!متاسفم دوست من !تو در خوشبینانه ترین حالت همیشه فقط یک همسر داشتی و هنوز هم یکی بیشتر نداری.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 16:32  توسط مهدیه  | 

 

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چی مي‌خوان به دانشگاه برن جواب حقيقي آنها اين : دخـــــــــــتربــــــــازي .

اگر از دخترها بپرسيد: ميگن براي انتخاب شوهر.

حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون رو مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟

پس اينو بخونيد:

* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنندوالبته همراه با فحشهای زاقارتی که به هم میدن. انقدر حواسشون پرته كه يادشون رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.

* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. چند روز بعد به پسره میگن ما اصلا شما را نديده بوديم.

* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو ... ميکنه و شروع ميکنن به حرفهاي عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه کک اون.

* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم. 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم)

* ماه رمضونه دانشجويان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آقایون مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشون خالي مي‌كنن و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...

حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!

                                                  برداشت از وبلاگ مریم عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 18:20  توسط مهدیه  | 

 

ماه پر فیض رمضان مبارک باد

          

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:40  توسط مهدیه  | 

 

ولادت با سعادت خاتم امامان حضرت مهدی (عج) بر تمامی منتظرانش مبارک باد

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

 

در ضمن امین عزیز تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:34  توسط مهدیه  | 

 

دختر افسونگر زيبا چشمي که ابروانش بي شباهت به خنجر بران نيست
دل حساس و شوريده حال را با تير نگاهش شکار کرد و ميان دستان
ظريفش چنگ زنان با خود برد!!
تيره بخت عاشق پيشه سوال کرد: با دل زخم دار من چه خواهي کرد؟
جواب داد: هيچ به دورش ميافکنم.
پرسيد: پس چرا با تير نگاهت شکارش کردي؟
خنديد و گفت: ميداني شکارچي بيرحم است، شکار ميکند ولي به
شکار خود دل نمي بندد.


Ctrl -A   میزنم:

              Ctrl -A   میزنم:

                      همه خاطره هاتو...

                                           گرمی دستاتو...

                                                     برق اون چشماتو...

                                                                                       و...

بعد می زنم روی دگمه delete     

                              می پرسه مطمئنی؟

                                                        می گم :آره.

 


همیشه توی هر رابطه ای یه لحظه هایی هست واسه اتصال ...نزدیک شدن. صمیمیت

بقیه لحظه هاش می تونه عادی و معمولی باشه!

اگه گرفتیش : میشه یه پونز که استحکام و عمق اون رابطه رو تقویت می کنه.

اما اگه حواست نبود و از دستش دادی باید منتظر بشینی تا دوباره...

درست مثل امروز که تو دستتو به طرف من دراز کردی

و من با اینکه فکر می کردم کمکی از دستم بر نمی یاد دستتو گرفتم.

با تردید و ... و نگران از اینکه باید برات چیکار کنم.

و فقط  وقتی چشمهات آروم گرفت فهمیدم کار درستی انجام دادم. 



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:23  توسط مهدیه  | 

 

می دونید گاهی وقتها با خودم فکر میکنم چقدر آدمها احمقن که بهم اعتماد میکنن

این دوره زوممنه اعتماد بی معنیه .... خیلی وقتا چه ساده و صادق می ری جلو ولی چه سخت شکست می خوری ... گاهی وقت ها هم که با دست پر میری جلو به هوای اینکه طرف رو ناک آوت کنی وقتی به خودت میای میبینی انگشت خودت تو حناست ... کاش قلب آدمها تو چهره  هاشون بود ..چرا همه سنگ شدن ؟؟؟

چقدر آدمها مسخره خودشون و توجیح می کنن ... چرا حرف اولمونو اول نمی زنیم ( خسته شدم از اینهمه دو رنگی )واقعا چرا نمی شه کسی رو شناخت؟؟؟ چرا همه یه دنیا راز نهفته اند ... چرا چرا چرا ....

بازم بی جواب ----همیشه وقتی میای رو کسی حساب باز کنی تو زرد از آب در میاد ----

کاش حرف هامون حقیقت بود -کاش یه کم رو راست بودیم -همیشه کسی که ادعای کاریو میکنه خودش پاش میلنگه

خسته شدم دلم پره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 23:2  توسط مهدیه  | 

 

یک چشم من اندر غم دلدار گریست

چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال امد او را بستم

گفتم نگریستی نباید نگریست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:48  توسط مهدیه  | 

 

قیامت بی حسین غوغا ندارد

شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

     چرا پرونده ات امضا ندارد

اگر پرونده ات امضا ندارد رضایت نامه از زهرا ندارد

ولادت حضرت امام  حسین و برادر باوفایش ابوالفضل عباس مبارک باد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:46  توسط مهدیه  | 

 

 

گاه و بی گاه فرو می شوی در چاه خاموشی ات

در ژرفای خشم پر غرورت

و چون باز می گردی

نمی توانی حتی اندکی از آن چه آن جا یافته ای بیابی.

عشق من در چاه بسته ات چه می یابی؟

خزه ی درییایی؟

مانداب؟

صخره؟

 

با چشمانی بسته چه می یابی؟

زخم ها و تلخی ها را؟

زیبای من در چاهی که هستی

آن چه را که در بلندی ها برایت کنار گذاشته ام

 نخواهی دید

دسته ای یاس شبنم زده را

بوسه ای ژرف تر از چاهت.

ازمن وحشت نکن

بار دیگر در ژرفای کینه ات ننشین

واژه هایم را که برای آزار تو می آیند

در مشت بگیر

و از پنجره رهایشان کن

آن ها باز می گردند برای آزار من

بی آن که تو رهنمونشان باشی

آنها صلاح را از لحظه ای درشت خویانه گرفته اند

که اینک در سینه ام خاموش شده است.

اگر دهانم سر آزارت داد

تو لبخند بزن

دوستم داشته باش

یاری ام کن تا خوب باشم

درون من زخم بر خود مزن سودی ندارد

با هر زخمی که بر من می زنی

خود را زخمی مکن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:56  توسط مهدیه  | 

 

خجسته میلاد مولود کعبه حضرت علی (ع) بر عموم مسلمین مبارک باد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:45  توسط مهدیه  | 

 

دلم گرفته وای خدا دارم دیوونه می شم  نمی دونم از صبح چم شده انگار یه چیزی ازم گرفتن نمی دونم ناراحتم ؟اضطراب دارم ؟دلواپسم ؟ خدایا چه مرگم شده ....

دوست دارم تا خود صبح گریه کنم اما اشکام با من قهرن انگار ... دیگه طاقت ندارم

دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار - باورت میشه انگشتام داره خودش می نویسه بدون اینکه به حرف عقلم گوش بده

----------------------------------------

===================

خدایا به دادم برس قاطی کردم بریدم بریدم بریدم

....... خدایا به فریادم برس

................... یکشنبه ............

ساقه ی خشکیده ی بید صبرم خم شده و نای تبر نداره

بهم رحم کن

می شنوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  به خداییت قسمت میدم

قسمت میدم به ۱۴ معصوم

 دست خالی نیومدم که ردم کنی

 اینقدر صدات میکنم تا جوابمو بدی

خدا خدا خدایا خدایا   خدایا        خدایا       یا الله  یا رحمان   یا قادر   یا رحیم   یا کریم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:39  توسط مهدیه 

 

گفتم :

«لعنت بر شيطان: »! شیطان لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه فعلا !!! هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو هنوز مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد

 


ورق بزن

صفحه هاي دلت را

خطهايي که غم دارد را با اشک پاک کن

از روي خطهايي که با هم خنديده ايم هزار بار بنويس

ورق بزن دلت را

اين کتاب اندوه نيست

پس پاک کن هر کلمه اي مه اولش  آ  و اخرش   ه   است

پاک کن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:33  توسط مهدیه  | 

 

چه رسمی داری ای دوره زمونه     که هر روزت یه جا عاشق کشونه

هزاران ساله که میجنگه آدم         نمی دونه گرفتار جنونه

زمونه      آی زمونه       آی      زمونه

یکی با فرق زخمی توی محراب     یکی غرق به خون لب تشنه آب

یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته    یکی پاشیده خونش روی مهتاب

نفس های بهارو گاز خردل        رو خاک آسمون رگبار تاول

همیشه عاشق از جونش گذشته    که عشق آسون نبود از روز اول

هنوزم کار دنیا قیل قاله          هنوزم صلح آدمها محاله

هنوز آدم نمی شناسه خدارو      هنوزم قدر عاشق پایماله   

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 19:38  توسط مهدیه  |